غرق توی روزمرگیم ، غرقم توی " وای ببین چی شد امروز به کارام نرسیدم " . بعد از یک سال و نیم ناخونامو درست کردم و بعد از مدت ها با پدرم صحبت کردم ( هر چند این بخش از قصه م ، ماجراهای زیادی داره ) . بعد از مدت ها زندگی کردن با این سیکل های پایین و بالارونده مشخصا میدونم که حداقل برای مدتی قراره توی مود خوبی باشم و با این حال روزمرگی کلافه کننده ای سراغم اومده . روزهایی که "ش" کنارم نیست حتی سخت تر میگذرن و فکر میکنم این که به حضور هم عادت کردیم قابل کتمان نیست .
این پست رو میخوام همینقدر ساده ، بی محتوا و معمولی رها کنم .
فکر میکنم اینجوری میتونه به بهترین شکل نماد روزهایی باشه که میگذرن و افکاری که گذشتن و نگذشتنشون تفاوت چندانی ندارن !
ما را در سایت Fairytale دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70