مامان جون فک میکنه داره توی وقت اضافه زندگی میکنه ، اینو عمیقا حس میکنم ، بعد از اضافه شدن هر چیز جدیدی به اموالش توضیح میده که چطوری باید تقسیمش کنیم ، جای طلاهاشو میگه ، جای سندا رو ، بدهکارا رو ، طلبکارا رو ، میشینه کنارم و ساعت ها با موهام ور میره و از دوم دبستانش میگه ، تولد ولیعهد و شاه که پشت سر هم بود و باید سرود میخوندن ، از ششم ابتداییش که شاگرد اول شده بود توی استان و برای کسی اهمیت نداشت ، گریه میکرد که بزارید درس بخونم ، زجه میزده ، حرف خانواده اما یه چیز بود و بس ، "نه"
وقت اضافه ی زندگیش با این جمله پیوند خورده :" اگه زنده بودم " گاهی جملات دیگه ایم میگه :" اگه عمری باقی بود " جای قرصاشو توی یخچال نشونم میده ، سوغاتیایی که اورده رو ، هر دفعه که میره میگه شاید این اخرین بار باشه ، من نمیفهمم ، من لبه ی پرتگاه نیستم و حس نمیکنم که چه حسی داره نگاه پیاپی به پایین انداختن و دائما به سقوط فکر کردن ، من میخندم ، مامان جون اما نه
Fairytale...ما را در سایت Fairytale دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 129