بر فراز سرم کلاغ های اندوهگین ابر شده اند ، ابر سیاهی که منقبض و منبسط میشود ، که قار قار میکند و قدم به قد همراهیم میکند ، در تابستان ، در زمستان ، در سیاهی شب و وقتی که پرتو های خورشید قلب تاریکی را میشکافند . از تنه ی کلاغ های غمگینم خون میچکد ، ابر تاریک کرختم سرخی را می بارد ، غم هایم را ، شادی هایم را ، پس و توی تنم را به بوی آشنای خون می آمیزد ؛ و من هر لحظه ای ، چه آنگاه که با تو بودن " درد " را - و چیزی ورایش را ، چیزی که هزاران بار " دال " های بیشتری دارد را - به وجودم تزریق میکند
؛ و چه هنگامی که روحم از شور در چشمانت به رقص می آید ،
آن زمانی که دست فسرده و وجود افسرده ات را گرمای دوست داشتنم آتش میزند .
و آن هنگام که سخنان یخ زده ام روحت را منجمد میکند ؛
به خون احساساتم ، به خون کلاغ هایی که رهایم نمیکنند آغشته ام !
من در سرخی به نفس نفس افتاده ام ؛ و هوایی که نفس می شد ، هوای جانبخشی که سینه ام را آرام میکرد ، حالا بازدمش در خون کلاغ ها به حباب بدل میشود ، که بالا میروند اما هرگز به سطح نمیرسند ؛ که عروج میکنند اما هیچ وقت به عرش نائل نمیشوند ، زیرا عرشی نیست ! که این آسمان تمامی ندارد ، که دریای سرخ خون آلود احساستم بی انتهاست ...
حباب ها کوچک و کوچک تر میشوند ، به سرخی میگرایند و ناپدید میشوند ، چون من که در خون خفه خواهم شد ، که به نیستی خواهم پیوست
معشوق من ، درست در زمانی که دستانم را به وهم سبز دست هایم سپرده ام ، خواهم مرد ! در سرخی خون احساساتی که مردند و مرا هم کشتند ، در مرثیه ی کلاغ های مزاحم ورای سرم که قار قار میکنند و می میرند و می کشانند و رهایم نمی کند ، و تو ، تو ، معشوق من ، نخواهی دانست !
Fairytale...ما را در سایت Fairytale دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101