سگ سالی !

خرید بک لینک

باید یه جایی بنویسم و اعتراف کنم ، دلم یه کشیش میخواد ، یکی که پشت یه پنجره ی کوچیک سرشو به یه جایی تکیه بده و به عنوان وظیفه ش ، پنج دقیقه ، فقط پنج دقیقه ی لعنتیو تو این باری که تازگیا رو دوشم حسش میکنم باهام سهیم بشه ، دلم میخواد بهش بگم که چقدر تازگیا نزدیک شدن به هیجده سالگی منو ترسونده ، حس میکنم نیروی جاذبه ی زمان داره باعث سقوطم تو یه چاه لعنتی ناشناخته میشه ، حس غرق شدن تو هوا رو دارم ، جیغ کشیدن ، نمیخوام سقوط کنم

از خود هیجده سالگی نمیترسم ، هیچ سنی بالفطرش ترسناک نیس ، از این میترسم که هیجده سال داره میگذره و من هیچ فوت پرینتی تو این دنیای لعنتی از خودم نزاشتم ، از این فکر میترسم که نکنه هیجده سال دیگه هم بگذره و همین باشه داستانم ؟ نکنه هیچ کاری نکرده و هیچ معنایی نداشته بمیرم؟

از این میترسم که هنوز نابالغم ، که هنوز مثل بچه هام ، که اصلا تصویری نیستم که من ۱۴ ساله از من ۱۸ ساله داشت ، که هنوز عاشق نشدم ، راهمو کم کم دارم پیدا میکنم ولی حتی مطمئن نیستم که راهم واقعا همینه یا صرفا چون یه فشاری رومه دارم به خودم میقبولونم که راهم اینه و حداقل اینو پیدا کردم ؟ ، حتی نمیدونم ترسمم واقعیه یا فقط چون یه میلی به عدم رد کمال دارم و میخوام یه نقصی پیدا کنم دارم میترسم ازش؟

گنگم پدر ، به قدری گنگم که نمیتونم توصیفش کنم ، هیجده سالگی داره تبدیل به یه سال سگی میشه به خاطر این ترسا ، توعم که نمیتونی کمک کنی ، اصلا همین ، همین که بدونی تنها کسی که میتونه تو رو نجات بده خودتی هم خودش یه فشار مضاعفه ، حالا کار ندارم که یه فشار قشنگ مضاعفه ، فشاره به هر حال ، لعنت

Fairytale...

ما را در سایت Fairytale دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 11:35

صفحه بندی