شرح مختصر از روز ها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 10:13
روحم به اندازه ی چند اقیانوس و نصفی باید گریه کند ، و از سنگینی در چارچوب تنم نمی گنجد
از فروغ و روشنایی
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر بار دگر به كنج قفس رو نموده ام بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
ی ر ا ر ک ت
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
دغدغه های تکراری ، پست های تکراری ، آدمای تکراری ، حتی امید تکراری به نو شدن همه چیز
میم ، نون
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
در انتظار دست هات که بذر امید رو با متانت بریزه کف دست هام ، در انتظار کسی ، چراغی و سوسویی . آب ته ظرف خشک شد ، باغچه نا امید شد و بذر هایی که قرار بود تو دستام جا بگیرنو هیچ کس هیچ وقت بهم نرسوندحالا من بلند میشم که خودم از ته چاه آب بیارم ، که توی این باغچه ی خاک برسر بریزم ، که همون امیدهای قبلی...
حقایق تو ، و تو ، و من نه !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
باور کردن این که فقط بازیچه ش بودم سخت نبود ، آدم نخ هایی که به آرنجش وصله رو میبینه ، آدم عروسک گردانی که بالای سرشه رو حس میکنه ، منفعل بودن خودش رو میفهمه ، میفهمه که اگه دستش نباشه که تکونش بده چقدر پژمرده و بی اختیاره ، میفهمه که نیاز پیدا کرده به تکون داده شدن ولی ادم نمیخواد بپذیره ! حتی اگر ...
سگ سالی !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
باید یه جایی بنویسم و اعتراف کنم ، دلم یه کشیش میخواد ، یکی که پشت یه پنجره ی کوچیک سرشو به یه جایی تکیه بده و به عنوان وظیفه ش ، پنج دقیقه ، فقط پنج دقیقه ی لعنتیو تو این باری که تازگیا رو دوشم حسش م
s e c r e t
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
یه رازی هست ، یه رازی که ترجیح میدادم دفن بشه ولی یهو انگار دلم مث آتشفشان از دل زمین خروشید و رازمم با خودش آورد ، یه راز مخوف برای من هیوده ساله ، یه راز اذیت کننده ( که اگز اذیتم نمیکرد راز نمیشد ) ، اونم این که من استادم ، استاد اینم که از تک تک کسایی که بهم حسی ندارن تا سر حد مرگ خوشم بیاد ، که...
Like i ve no body to call my own !
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:35
راستش این که موقع بدبختیا و اعصاب خوردیا بلاگفاعه که پناهمه ، یکم خجالت زده م میکنه !
س ق و ط
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 15:38
نزدیک ، نزدیک تر از همیشه به لبه ی پرتگاه ، سقوط ، و فهمیدن این که از اولش من خودم پرتگاه بودم ، خودم سقوطم
هیچ سالگی
-
تاریخ: 1398/3/19 ساعت: 15:38
گشتم و هیچ وقت نتونستم بین احساسات متناقضی که دارم مرز مشخصی پیدا کنم ، بین دختری که احساس نیاز نمیکنه و شخص نا آشنایی که دائم سرکشی میکنه ، دلش دنیای آدم بزرگا رو میخواد و معصومیت بچه ها رو ، نمیدونم از کی روحم بین بچگی و بزرگی به تعلیق در اومده ولی میدونم ، و واقعا میدونم که دلم میخواد یکی این طنا...
زندان آزادی شاید
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
نمیدونستم قراره انقدر سخت باشه ، خونه ی جدید ، محله ی جدید ، ادمای جدید ، تغییر چیز بی رحمیه ، چیز غیر قابل پیش بینی ایه ، تا الان دلم میخواست زودتر برم تو اتاق جدیدم ، در حیاط خلوتو باز کنم و تو سفیدی جدیدش غرق بشم ، الان نمیخوام ، میخوام هر روز تو چشمای این میوه فروش و اون کتابخونه زل بزنم ، باورم...
The subtle art of not giving a f
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
مامان حرص میخوره ، ناخوناشو نمیجوعه ، ضرب نمیگیره با پاش ، ازین عادتای مسخره موقع حرص خوردن نداره ولی حرص میخوره ، میفهمم و میفهمه ، میگه چرا به تو چیزی نگفتن ؟ ، شونه بالا میندازم و جعبه ی کتابامو چک
The edge of 7teen
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
فاصله داشتم از روزی که ۱۸ سالگیم شروع بشه ، فاصله ی زیادی داشتم ، انقدر زیاد که گاهی فکر میکردم بینمونو مرگ پر میکنه ، دگرگونی پر میکنه ، پایان دنیا در آعوش میکشتش ... حالا من آروم آروم دارم سرمو رو شونه ی هیجده سالگی میزارم و دستای کثیفی که بغلم میکننو دوس ندارم ... شاید هیچ چیزی غیر از هفت سالگیو ...
Metamorphosis
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
تمام این اتفاقا برام مث یه تحول ساده س ، یه تحول خیلی ساده که بخشی از زندگیه ، که همه طیش میکنن ، همه درگیرش میشن ، همه توش له میشن و ساخته میشن و همه به طرز غریب و بی معنی ای حس میکنن که تنها کسایی ه
پرت گاه
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
مامان جون فک میکنه داره توی وقت اضافه زندگی میکنه ، اینو عمیقا حس میکنم ، بعد از اضافه شدن هر چیز جدیدی به اموالش توضیح میده که چطوری باید تقسیمش کنیم ، جای طلاهاشو میگه ، جای سندا رو ، بدهکارا رو ، ط
در پناه هیچ به امید هیچ
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
اجازه ی حسادت دارم؟ اجازه دارم یه بار احساساتمو صادقانه بیان کنم به جای این که تا این حد ادای این چشم و دل سیرا رو دربیارم ؟ اجازه دارم منم یه بار دلم بخواد مسافرت فرانسه و روم عو به فاصله ی دو هفته د
Fairytale
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 18:36
ما یه داستانیم با یه پایان غیر کلیشه ای ،" مرگ آدم خوبا ! "